تبلیغات
روایت عهد - انگار دعوتم کرده بودند...
 
روایت عهد
*و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون*
درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم
ما از سوختن نمیترسیم که پروانه های عاشق نوریم و هرجا که نور ولایت است گرد آن حلقه میزنیم.پیام ما استقامت است و این همان نوری است که فراتر از زمان و مکان از خزائن معنوی "فاستقم کما أمرت و من تاب معک"بر ما تابیده است و این چنین آینده از آن ماست."والعاقبة للمتقین"

مدیر وبلاگ : t.s kh
نویسندگان
شنبه 9 شهریور 1392 :: نویسنده : m.s kh
بسم رب الشهدا

یکی دو روز میشد که هوای زیارت مزار شهدای گمنام محله مان به دلم افتاده بود.به چند تا از دوستانم پیامک زدم که فلانی فردا خانه ای با هم سری به شهدا بزنیم.ولی هیچکدام خانه نبودند و من هی دل دل میکردم که بروم یا نه.امروز صبح که با مادرم بیرون رفتیم در راه برگشت با خودم گفتم سر راه پیاده شوم خودم تنها بروم اما این دو دلی و تردید مرا تا دم  در خانه رساند و از آن بیشتر تا داخل خانه.دوباره گفتم به دوستم زنگ بزنم شاید بیاید ولی باز هم در بسته و دوستم گفت که نمیتواند.دیگر طاقتم تمام شد گفتم مادر من دارم میروم مقبره شهدا و مادرم گفت آخر دختر این وقت ظهر در این گرما و خلوتی چه وقت رفتن است و بنشین سر جایت بعدا برو ولی دل من که دیگر تحمل نداشت گفتم نمیشود همین الآن باید رفت و از من اصرار و از مادر انکار.دیدم مثل اینکه نمیشود مادر را راضی کرد تنها بروم و انگار یکهو دری باز بشود مادرم گفت میخواهد ماشین را بردارد برود بیرون و من از خدا خواسته خودم را به او چسباندم که خوب مرا هم برسان که نگران هم نشوی و خدا را شکر مقبول افتاد...


 http://nodbe89.persiangig.com/06/26/13890626-04-800.jpg
اینجا مقبره الشهدای محله مان است!

سر راه پیاده شدم و خودم را رساندم و انگار دلم پر بکشد طرف کربلا هوای زیارت عاشورا زد به دلم.رفتم برش داشتم گوشه ای نشستم شروع کردم:« السلام علیک یا اباعبدلله...»اسم آقایم که آمد نمیدانم چه شد دلم لرزید و اشکم چکیدوادامه دادم و رفتم جلو وبگویی یک ذره خستگی از خواندن زیارت عاشورا.خیر.و چقدر خوش میگذشت آنجایش که میرسید به «به ابی انت و امی یا اباعبدالله»  و آخرش که شد در سجده به خود آمدم دیدم دارم میگویم «الحمد لله علی عظیم رزیتی» خدایا را شکر به خاطر بزرگی مصیبتم. و من فکر کردم بزرگی مصیبت انگار نعمتی است که باید به خاطرش خدا را شکر کرد و انگار مصیبت انسان را به خدا میرساند و اینکه این شکر در سجده هم هست و ...
و حالا که دارم فکر میکنم میبینم چقدر باید از خودم خجالت بکشم با این که من شهدا را از یاد برده ام اما انگار آنها به فکر ما هستند و به فکر دل رو به موتمان که هر از چند گاهی که وضعمان خراب میشود دعوتمان میکنند که برویم دلمان هوایی تازه کند و نفسی بکشد و یک خورده چشممان باز بشود آدم بشویم...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


دعای فرج ذکر روزهای هفته
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پخش زنده حرم
 
 
 
پخش زنده حرم